تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یک یاد اوری در بابا تشنگی مثل سگ

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


امروز كه خودم رو به زور پاره كردن از وسط از جا كندم و بلند شدم از رختخواب ، رفتم جمعه بازار كتاب . خلاصه امروز كتاب خريدم ، اما يك جايي ايستاده بودم سر يكي از ميزها كه يك مردي اومد يك كتاب برداشت از خسرو حمزوي به اسم از رگ هرتاك دشت سايه ها . داشت ورق مي زد كه زنش اومدش و گفت : بزار سرجاش چرت و پرت مي نويسه . منم فقط يك نگاهش كردم خيلي كوتاه و اندختم رفتم . حال كل كل كردن نبود .

دوم اين كه يك دختر خوش قد و بالايي رو با اون خوشگل صاحاب دار خودم اشتباه گرفتم و پنج شيش دقيقه تو نخش بودم و تو عالم كتاب نبودم . ولي اگر اون خوشگل صاحاب دار خودم بود ، امروز بهترين روز عمرم مي بود .

سوم اين كه برگشتنا پول و پله اي توي جيبام نبود و از جلوي مجتمع بني فاطمه كه داشتم رد مي شدم ، مثل سگ تشنه بودم و هرچي دنبال بك آب خوري گشتم نديدم كه نديدم . مثل چي تشنه بودم و دريغ از يك چيكه آب . بجاش (اين اسم و من انتخاب كردم خوب و بدشم پاي خودم) دو تا درخت يخ ديدم كه گذاشتن دم در كه روزهاي شادي چراغاش زرد بشه و شايد روزاي عزام سياه و من ياد ائمه بيفتم .

يك عكس از درختان يخ كه خوب نيفتاده  عكس با موبايل نوكيا 6670 گرفته شده

ولي من تنها تشنه بودم و از خداهم فراموش كرده بودم چه برسه به بندهاي مخلصش . من بايد تشنه نباشم تا به ياد خدا و بندهاي مخلصش باشم و بتونم كه به اونها فكر كنم و شايد اگر درست فكر كردم و دلم خواست به راه اونها برم .

نتيجه گيري اخلاقي : به جاي اون دو تا درخت يخ يك آب سرد كن بزاره بهتره .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 23:14  توسط   |