امروز كه خودم رو به زور پاره كردن از وسط از جا كندم و بلند شدم از رختخواب ، رفتم جمعه بازار كتاب . خلاصه امروز كتاب خريدم ، اما يك جايي ايستاده بودم سر يكي از ميزها كه يك مردي اومد يك كتاب برداشت از خسرو حمزوي به اسم از رگ هرتاك دشت سايه ها . داشت ورق مي زد كه زنش اومدش و گفت : بزار سرجاش چرت و پرت مي نويسه . منم فقط يك نگاهش كردم خيلي كوتاه و اندختم رفتم . حال كل كل كردن نبود .
دوم اين كه يك دختر خوش قد و بالايي رو با اون خوشگل صاحاب دار خودم اشتباه گرفتم و پنج شيش دقيقه تو نخش بودم و تو عالم كتاب نبودم . ولي اگر اون خوشگل صاحاب دار خودم بود ، امروز بهترين روز عمرم مي بود .
سوم اين كه برگشتنا پول و پله اي توي جيبام نبود و از جلوي مجتمع بني فاطمه كه داشتم رد مي شدم ، مثل سگ تشنه بودم و هرچي دنبال بك آب خوري گشتم نديدم كه نديدم . مثل چي تشنه بودم و دريغ از يك چيكه آب . بجاش (اين اسم و من انتخاب كردم خوب و بدشم پاي خودم) دو تا درخت يخ ديدم كه گذاشتن دم در كه روزهاي شادي چراغاش زرد بشه و شايد روزاي عزام سياه و من ياد ائمه بيفتم .

ولي من تنها تشنه بودم و از خداهم فراموش كرده بودم چه برسه به بندهاي مخلصش . من بايد تشنه نباشم تا به ياد خدا و بندهاي مخلصش باشم و بتونم كه به اونها فكر كنم و شايد اگر درست فكر كردم و دلم خواست به راه اونها برم .
نتيجه گيري اخلاقي : به جاي اون دو تا درخت يخ يك آب سرد كن بزاره بهتره .
