واي خداي من . خوشگل خانومم را امروز بعد از بيست و پنج روز از نزديك ديدمش . نزديك نر از هميشه . خيلي نزديك تر . دلم مي خواست برم جلو و بهش بگم مي تونم وقت تون رو بگيرم اما كو جرات اين كارها . عين بت وايسادم سرجام و فقط نگاهش كردم . لب از لب باز نكردم . يعني نتونستم باز كنم . فقط نگاهش كردم . واي چقدر زيبا بود . خاك تو سرم رسمن .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:17  توسط
|
