مي خواستم ننويسم اما نشد . گفتم بگذارمش اين جا شايد كمي از بار روانيم كم شود . دارم ديوانه مي شوم . خيلي دارد به من فشار ميآيد . كسي اما اين ها را نمي فهمد بجز يكي از دوستانم . الان هم توي اين عصر جمعه اي حالم دارد از خودم به هم ميخورد . دارم كم مي آورم پيش خودم . نمي دانم مي فهميد چي مي گويم يا نه اما حسابي زيرش مانده ام . خدا هيچ كس را شرمنده خودش نكند . شرمنده پدر ومادر و فرزند و هر خري كه بشوي ، آخرش اين است كه مي گذاري و ميروي ،البته اگر قيمت زنده بودن برايت بيشتراز شرمند بودن باشد . اما اگر پيش خودت شرمنده بشوي ، هيهات دارد . هر جا كه مي روي با توست . اصلن خود توست . خودت را هم كه بكشي بازهم با توست . درست مثل يك تف سربالاست . وايستي زيرش چه جوري ، بزاري بري چه جوري . لامصب هميشه همراته و دست از سرت بر نمي داره . مثل يك خوره تو رو مي خوره و وقتي كه كمي احتياج به تنهايي داري تا كمي داد بزني درست جلوي يك پرتگاه بلند تا صدات بيشتر بپيچه ، همه دور و برتند و دست از سرت بر نمي دارند . كسي اينها رو نمي فهمه به غير از يكي از دوستام كه اونم كاري از دستش بر نمياد ، چون اگه مي اومد واسه خودش مي كرد .
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:27  توسط
|