پارسال همين موقع ها بود كه اینجا نوشتم حيفم مي آيد كه دارد پائييز مي رسد و نمي شود ديگر در حياط خانه مان روي فرش ها دراز بكشم و كتاب بخوانم . كم كم دارد هوا سرد مي شود وبايد يواش يواش عقب نشيني كنيم به داخل خانه به اميد بهاري و تابستاني ديگر . نمي دانم همين موقع ها بود كه داشتم كتاب از رگ هرتاك دشت سايه ها رو مي خوندم ازخسرو حمزوي و امروز درست حالا وقتي كه دارم به آسمان قيرگون شب نگاه مي كنم ، دلم براي بهار سال ديگر از همين الان تنگ مي شود و حسابي احساس غم به من دست مي دهد . گرچه پائيز هم براي خودش حال وهواي عاشق گونه اي دارد ، برگ هاي زرد و قرمز و قهواي و خلش خلش صدا كردنشون زيرپا و پياده روهايي كه مخصوص همين صداها هستن و .. يك فلاش بك زدم به گذشته در زمان دبيرستان . يادش جدن كه بخير بــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد .
فردا هم ه بايد برويم پيش باز ماه مبارك . خوش بحال اونهايي كه ميتونن با خودشون كنار بيان و روضه نگيرن . راحتن . تشنگيش لامصب آدم رو بدجوري اذيت مي كنه . اصولن ماه مبارك مال اونهايي كه پشت ميز مي شينن و منتظر ظهور آقان تا يك كاري واسه همه بكنه . منظورم شيخها هستن . از نظر رساله من شاطرهاي نونوايي ها و كارگران و خلاصه اونهايي كه كار پرتلاشي دارند از روضه گرفتن معافن .