حقيقتش اين است كه من ريا كار هستم ، اما يك كم ، زياد نه . مثلن جلوي اونايي كه مي شناسم خانوم هاش، زياد نگاه اين ور و اونور نمي كنم اما تا دلتون بخواد وقتي تنهام پدر نگاه كردن به اين طرف و اون طرف رو در ميارم . امروزم هم مثل هميشه . سحركه بلند شديم تا سحري بخوريم ، كه خداييش هم كم خوردم نيت كردم كه اگه تا ساعت نه و ده اعلام نكردن كه روز اول ماه مي خورم روزه ام رو . اما ساعت دوازده كه شد حيفم آمد كه روزه ام رو بخورم و نخوردم تا افطاركه خيلي تشنه ام شده بود ، در حاليكه همون سر صبحي روزه ام باطل شده بود . از اتوبوس كه آمدم پايين يك خانوم جواني بغل به بغلم مي اومد .جوون بود چون توي دستش حلقه نامزدي بود . يك كم شل كردم كه رد بشه ديدم اوه اوه اوه عجب اندامي داره و عجب لباس هاي انداميي . چسب چسب بودن و انگار بغلش كرده بودن لباساش و ولش نمي كردند . يك هماغوشي بي نظير بود به نظر من و من هم كه دنبال زيبايي هستم چرا كه خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد . و بدين ترتيب روزه اي بود كه همان اول صبح باطل شد .
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|