امروز صبح ،همان اول صبحي ، در يك وضعيت شريف سگي قرار گرفتم ، يا دچار يك امتحان الهي شدم . من به صورت كلي آدمي هستم كه صبح ها حاضرم فحش بشنوم اما چشمانم را باز نكنم تا خواب شيرين صبح گاهي از سرم نپرد. داشتم يم رفتم كه در مسير رفتن ناگهان در طرف ديگر بلوار خوشگل خانوومم را ديدم . دست و پام گم شد و نفهميدم كه توي اون ترافيك ماشين ها كه بالاي صد تا ميان من چه جوري رفتم اون طرف بلوار . خب خيلي وقت بود كه نديده بودمش . امروز صبح هم يك تيپ يك دست مشكي زده بود . مشكي و عشق من . واي واي . خيلي بهش مياد اون تيپ مشكي . منم رفتم اون طرف براي ديدنش . خب اين يك امتحان الهي بود . چرا ؟ چون كه اون يك خوشگله و منم با خودم قرار گذاشته بودم كه دنبال اين جور چيزها همين سي روزه نباشم . اما نشد كه نشد . روز ام خراب شد . منم رفتم اون طرف و ديدمش و ديدمش ناگهان ... .
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:30  توسط
|
