همين امشب پيش پاي شما همسايه چنديدن و چند ساله مان به رحمت خدا پيوست . گرچه من از بچه گي زياد از او خوشم نمي آمد ، اما بهر حال همسايه است و همسايگي هم براي خودش عالمي دارد و چشم در چشمي و بي حيايي هم حدي دارد كه آدم چشم در چشم باشد وسلام نكند . نمي شود ، مي شو د؟ من كه نمي توانم . به قول هوشنگ ابتهاج :
آن طفل كه چون پیر از اين غافله در ماند
و آن پير كه چون طفل به بانگ جرسي رفت .
او چنين رفت . امروز و فردا هم نوبت ما ست . يك كمي زدوتر و يك كمي دبرتر چه فرقي مي كند . باز هم به قول هوشنگ ابتهاج :
ما همچو خسي بر سر درياي وجوديم
دريا چه سنجد كه بر اين موج خسي رفت .
و ما نيز مردمي هستيم كه خو اهيم رفت . خسي بر سر اين درياي پر تلاطم ادمهايي كه مي آيند و مي روند و هر كدام هم افكاري دارند و آرزوهايي دارند و اهدافي . يكي هم انيشتن شد كه نيتش خير بود و امروز دعوا بر سر كشف اوست .
