از ديشب دارد چه باراني مي بارد در مشهد . حسابي . حال و هواي پياده روي دارد اما من مريضم ود ست ما هم كوتاه و خرما بر نخيل . نمي شود بيرون بروم چون اوضاعم بدتر مي شود و به چه بدبختي هم امروز را مرخصي گرفته ام كه سر كار نروم . امروز هم پدر ومادرم بعد از يك هفته مي آيند و خانه و دوباره خوب مي شود ، گرچه همين اولش يك غوغا به پا خواهد شد بر سر هيچ و پوچ . بماند . الان هم كه داشتم از پنجره حياط را نگاه مي كردم انگم گرفت كه اين عكس را با شعري از حميد مصدق اينجا بگذارم براي خوشگل خانوومم .همين .

+ نوشته شده در ساعت   توسط
|