ديروز يك كتاب خريدم از جعفر مدرس صادقي به اسم شريك جرم . يك مجموعه داستان است . الان اول كتاب هستم و دوتا از داستان هايش را بيشتر نخوانده ام ، اما دو چيز اين كتاب برايم جالب بود كه مجبور شدم بخرمش . اول طرح جالب روي كتاب بود از مهدي سحابي . يك نما از سر آدم (نماي نزديك با يك چشم بند كه بسته شده بود روي چشمانش) و اسم شريك جرم در كنار آن. اين طرح آدم را به ياد مجرم مي اندازد و نه شريك جرم و غايت هدف از اين طرح روي جلد در آخر كتاب ديده خواهد شد .
دوم پشت نويسي جلد كتاب .
مردي را به اشتباه باز داشت كرده اند . او مجرم نيست . مردي كه مجرم نيست اززندان آزاد مي شود . يك نفر همه جا داد مي زند من قاتلم ، من كردم ، من بودم كه سينما را آتش زدم . اين دو باهم راه مي افتند توي خيابان ها ، قدم مي زنند ، بستني مي خورند ، اختلاط مي كنند . هيچ كس حر فهاي ان ها را باور نمي كند . هيچ كدام مجرم نيست . شايد هم هردو نفر مجرم اند . يكي مجرم است و آن ديگري شريك جرم .
اين برايم جالب بود كه مدرس صادقي به راحتي اين حكم را مي دهد كه مردم همه در هر موردي مجرم اند . من نويسنده اين چند خط و شماي خواننده اين چند خط . كسي كه خبر دارد از جرمي اما نمي گويد خود يك مجرم است اما آزاد . زندانش بزرگتر و متنوع تر . دانستن در سر است . به قول مرحوم دكتر علي شريعتي آدم هر چه كمتر بداند راحت تر مي ميرد . اين كتاب دارد يك ورهايي همين پيام را براي آدمهاي اول انقلاب مي نويسد و آن ها كه مردند و آن ها كه ماندند و من و تو و ديگري . اين كه من مي دانم چه كسي دارد در حق ديگري جفا مي كند و ساكتم من ظالمم .
هدف از آفرينش .
خداوند انسان راآفريد و هستي را تا اخلاق را ارتقاع بخشد و آدمي را دربرخورد با عواملي كه خود دليل آن هاست بيازمايد و آدمي تلاشش را در جهت بالا بردن اخلاق انجام دهد . به نظرمن هدف خداوند از آفرينش همين آزمايش انسان در مورد اخلاق اجتماعيش بوده است .