اون گوشه ايستاده اي توي قاب عكس و داري هي زل مي زني به من .حال گيري است . خب باشد من هم گرد روي شيشه را نمي گيرم . عينكم را هم بر ميدارم كه چشمم به تو و آن هيكل نازت نيفتد . يك ، يك مساوي . اما معرفت مرا مي بيني . همين كه قاب عكس را نمي چرخانم رو به يوار تا هميشه همان سفيدي گچ هاي لب تاقچه را نبيني و باز بتواني با همان گردهاي روي شيشه براي خودت شكلك درست كني ، كلي براي خودش آزادي است . درست مثل شب هاي تابستان كه در حياط روي بهار خواب مي خوابم و كلي كيف برم ميدارد كه امشب با ستاره ها مثلث در مثلث مي سازم. دنيا را سه بعدي مي كنم . اول خودم بعد تو بعد اين فاصله كه تمام نمي شود . دلم را خوش مي كنم كه امشب دب اكبر را ديدم و ستاره قطبي را و آن عدد دو را كه بالاي سرم هر شب مي درخشد ستاره هايش . وآن پوتين كه ساخته ام با ستاره ها كه گمانم گالشهاي يوسف است وقتي از ته چاه بيرونشاوردند .حالا باز هم نگاه كن . اما اين بار معرفت مرا هم ببين بي انصاف . دارد مي شود داستان داش آكل و طوطيش تو هم مي شوي مرجان . مرنجان مرا با اين نگاه كردنت . بيا و عكست را بگير ويك عكس ديگر بده كه دارد جگرم آتش مي گيرد به ياد آن شب و اتش بازيمان . يادت هست . اين ها را بخاطر داشته باش و هي نگاهت را عوض نكن ! من كه عينكم را برداشته ام . تو زور خودت را بزن و كون خودت را هم جر بده . من آنچه را كه بايد ميديدم ، ديده ام و كيفش را هم برده ام درست مثل ستاره بازي شب هاي تابستان . آن چه من ديدم ستاره بودند اما تو قايمشان كرده بودي و مي گفتي هوا ابري است و بارش دارد ، بارشش باشد براي بعدها و چند سال بعد وقتي كه نقشت عوض شد ، حالا هي تو بگو هوا ابري است .من كه خر اين جمله نميشوم كه خودم را قايم كنم يا چتر بردارم وتن بزنم به كوچه اي ، پس كوچه اي . خودتي بابا .
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:0  توسط
|