تبليغاتX
سردبیر دیپلم - هرچه بادا باد

من ديگر حال و حوصله اش را ندارم كه ندارم . شده ام نفر آخر و آخر ترازخودم شده ام تنها . بي خيال دنيا و دنيا هم بي خيال من است كه من الان نفر آخر اين صف بلند نمي دانم از كجا آمده شده ام . منطق جنده شناسي يا با ادبي اش روسپي شناسيم باز دارد مرا انگلكم مي كند كه بنويسم اما نوشتن اين منطق باشد براي بعد و مجالي ديگر كه حالش باشد . اما هرچه مي شود بشود . باشد . هرچه باشد براي خودش آمدني است اين امر . ما كه نفر‌آخريم در اين صف ، از ما چو گشت هر چه بادا باد . هر لحظه كسي مي‌آيد و چيزي مي گويد و مي رود . من كه نمي توانم بله قربان گوي هر خر و سگي بشوم . هر چه شد ، شد . رسمن به تخمم . بادا باد را مي خوانم و سوره الغراب را . و آن اَنتَم را كه تنها هنوز من مانده ام در امتداد نيامدنش از آن سر صف .به قول نمي دانم شاعرش كيست و مي دانم كه خواننده اش محسن نامجو ست : دست بردار از اين ميكده سربه سري / پاي بگزار به اون راهي كه فكر كني بهتري / كه فقط فكر كني كه بهتري / دست بردار و برو ول كن اين همه ساغري / اي عشق با تو حرف مي زنم اي رنج مگر‌آجري / بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم / ............. اي دهر تو بخوري اين راه را كلان كه ما نخواستيم داوري / اي كاش داوري در كار بود /كاشكي قضاوتي در كار بود / حلقه بر در مي زنيم ما /كه ما خود في نفسه  چون حلقه بردريم .

نه ديگر نمي توانم . نمي توانم . نمي شود كه بشود . خود خدا هم مي داند كه نمي شود و خودش هي بي خيال ما ست در اين كار . ديديم كه براي خودش هم كار دارد و نمي شود . هر چه بادا باد .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |